تبليغاتX
اقیانوس
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
استاد آهنگر


سلام به همه‌‌ي دوستان عزيزي كه پستامو ميخونن.شايدم يادشون رفته باشه!!!

داشتم پست قبليو ميديدمو تشكرو اين حرفا ...! اولا كه تاريخشو چك كردم ديدم واااااااااااااي! يه 20 ماهي ميشه up نكردم.نميدونم از مشغله‌ي زياديه و يا اينكه حسش نبود؟(البته بگم كه نوشتن جزو علاقه‌هامه ولي يه كم فرصتها از دست رفته و يا شايدم به قول شاعر : گر هم گله‌اي هست دگر حوصله‌اي نيست).بهرحال مجبورم يه كامنت برا خودم بذارم اينكه، شايد واقعا دنيا ارزش اينهمه پستيو بلنديو نداره.من كه تو اين 33 سال ديگه تقريبا مطمئن شدم فقط و فقط سرنوشت محتوم آدماست كه تو زندگيشون تاثيرگذاره!بقيش ديگه به شانست مربوطه كه با چه روزگاري روبرو بشي.داشتم قويا فك مي‌كردم تو اين آخر ساله 87 (حداقل الآن)‌ فقط ميتونم يه چيزو با اطمينان كامل بگم، اونم اينكه هميشه تو زندگي جوري رفتار كردم كه بعدها هيچ وقت نه خودمو مديون كسي بدونم،نه‌ام اينكه كاري رو كه از ته دلم دوس داشت براش انجام بدم انجام نداده باشم(البته با كمي اغماض!).باقيش ديگه همون بختو اقباليه كه گفتم متاسفانه چندين ساله ازش محرومم!

اما....

تو اين روزا قلبا يه نوره اميدي تو وجودم ميگه كه ديگه داره روزگار سختيها تموم ميشه!(ر.ك. پستاي قبلي مثلا 2 سال پيش،كه قرار بود زنگي شيرين بشه و اين حرفا!!!!!!!) نميدونم اين حسه ساختگيه يا واقعي؟!اما يه چيزو مطمئنم، و اونم اينكه :

اگر كه مثل تكه‌اي از فلز در كوره گداخته شدي تا از حرارت شديدش تمام بدنت گر بگيره

اگر بعدش به دست استاد آهنگر سپرده شدي تا

چنان با پتكش به سرتاسر بدنت بكوبه كه از فرط درد ديگر ياراي حركت نداشته باشي

ولي....در اين ايام فقط به اين فكر كن

سرانجام روزي خواهد رسيد كه اگر ذوب نشدي و زير پتك استاد نشكستي

... حالا اون فلز سرد بي روح

تبديل به يك صيقلي استوار ناب شده كه ديگه ميشه بهش گفت انسان!

دست استاد آهنگر درد نكنه!

تا بعد،



|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 27 بهمن1387 و ساعت 18:21 | 
.سالگرد! البته با چن روز تاخیر
خیلی دوس داشتم بعد گذشت یه سال از را اندازی این وبلاگ یه سلف ارزیابی داشته باشم...!
من که خودم فک می کنم حالا نه خیلی پرفکت (بابا خارجی!) ولی تا حد خیلی قابل قبولی اوضاع مرتبه.از همه ی دوستای عزیز و برو بچز مهربون که طی این یه سال لطف کردنو سعی در بهبود اوضاع داشتن خیلی خیلی تنکس!اسپشیالی دوست عزیزی که باعث شد دید من نسبت به اوضاع تا حد وری های بالا بره!ایشالا ساله بعدم بشه از این حرفای خوب خوب زد.آخه صا ایرانه دیگه،میگن هر روز بهتر از دیروز.

قررررررررررررررررررررررررررررررررربون همتون!
تا بعد.
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 21 خرداد1386 و ساعت 22:31 | 
!نوزده

 

يادم مياد قبلنا مدرسه كه مي‌رفتم همه بهم مي‌گفتن : آفرين بچه خوب!درستو بخون

 

 تا 20 بشيا. منم چون از اون درسخوناش بودم (بابا ايول!)‌ هميشه عشقه 20 بودم!

 

اما يه وقتايي خب ديگه، يه سواله يه نمره‌ايو غلط مي‌نوشتمو ميشدم 19!خب بدم

 

نبود. آخه از قديم گفتن آدم بايد واسه 20 بخونه تا 19 بشه ديگه! اونوقتا 19ام برام

 

جالب بود، آخه انگيزه‌اي بود واسه 20 شدن!

 

 

اما... حالا بعد از گذشتن همه‌ي اين سالا ديگه اصلا 19 برام جالب نيست! چون

 

هميشه داره يادم مي‌ندازه همين 19ها نذاشتن كه من تو زندگيم 20 بشم. شايد

 

باورتون نشه ايندفه ديگه اين19ها نمره امتحانام  نيست.

 

به نظرتون اين 19هايي كه نذاشتن من 20بگيرم چين؟ چرا ديگه انقد از يادآوري

 

خاطره 19ها ناراحت مي‌شم.بخصوص كه اگه يكي ازاون 19ها امروز باشه!

 

باعرض معذرت از 19 خرداد كه روز تولدمه.

 

 

فعلا!

 

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 19 دی1385 و ساعت 20:53 | 
اقیانوس

 

در كودكي زندگي را چون درياچه‌اي مي‌ديدم سرشار از بركه‌هاي سرسبز!

بزرگتر كه شدم به رودي خروشان در برابر سنگهاي سخت و مقاوم رسيدم كه بايد از دل آن عبور مي‌كرد.

كمي بعدتر از آن مواجه شدم با آبشاري سهمگين كه مدام از دل ارتفاعي بلند به پايين سقوط مي‌كرد. پس تن به آبشار سپردم.

اينك بعد از همه‌ي فراز و فرودها به اقيانوس رسيدم.

هر چه بيشتر مي‌نگرم درياست و دريا. نه ساحلي پيدا و نه درختي كه در جزيره‌اي متروك زير آن دمي بياسايم. به خود نهيب مي‌زنم تنها با وجود اينهمه عظمت است كه مي‌توان بزرگ بود و دريا دل و به آرامش رسيد.

پس من نيز دل به اقيانوس سپردم. شايد چون اين آبي مواج، پاكي را با تمام وجود حس كنم.  

...و سرانجام در مقابل اين وسعت بي‌انتها، دراقيانوس بيكران غوطه ورم.

تنها نواي ماهيگيري از دور به گوش مي‌رسد كه به اميد صيد، در اين سكوت مي‌خواند.

نمي‌دانم آيا به بهمراه ماهيگير به ساحل مي‌رسم.

گرچه در فرسنگها دورتر چراغاني مي‌بينم. اما ديگر نه چندان رمقي براي شنا كردن مانده و نه حتي تكه‌اي از زورق شكسته ماهيگير.   

... آه كه ديگر صداي آواز ماهيگير قطع شده. گويي كه جاي صيد و صياد عوض شده باشد!

اما!...اگر اين تن خسته به ساحل برسد. بی گمان كه دريا دلي چون خود اقيانوس باشد.

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 4 آذر1385 و ساعت 20:18 | 
SPECIAL FOR U
 

سلام ويژه!

 

اين پستو كاملا اختصاصي تقديم مي‌كنم به دوست عزيزي كه بعد از

گذشت ۶ سال از دوران بسيار خوبي كه با هم گذرونديم...

دوباره صداشو از يه جاي دور شنيدم.

 

اميدوارم هر جا كه هست خوش باشه! و اينو بدونه كه دنيا كوچيكتر

ازاونه كه آدما رو دوباره به هم نشون نده. هر چند كه فاصله‌ها

قد يه دنيا باشه.

 

به امید دیدار!

 

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 7 شهریور1385 و ساعت 8:35 | 
به نام پدر

 دوستان عزيزسلام !

 

يه چن وقتي بود به قول وبلاگيا آپ نكرده بودم. آخه راستش مطلب جالبي برا نوشتن نداشتم. همينم بود كه ديگه امروز گفتم شروع به نوشتن ميكنم تا مطلبه خودش بياد!

امروز مي‌خام يه قصه براتون تعريف كنم . قصه‌اي كه نمي‌دونم واقعيه يا تخيلي! ولي بهرحال اين قصه ما تو همين نزديكياي خودمونه. زمانشم مال همين روزهاست... !


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 27 مرداد1385 و ساعت 11:1 | 
فال حافظ

 

  تو رو خدا دنيا رو ميبيني؟!!!!!! سر چارراه پشت چراغ قرمز وايستادي.

 

 اصلا تو حاله خودتم نيستي. منتظري چراغ سبز شه را بيفتي. يهو يكي از اين بچه هاي فال فروش سر چارراه گير ميشه كه تورو خدا يه فال از من بخر. تو هم كه اصلا حوصله نداري از گوشه شيشه ماشين يه پنجاهي بهش ميدي كه بابا بيخيال ما شو. بگير اينو برو. حالا اون ول نميكنه كه. هي ميگه بخدا من گدا نيستم. جونه اين خانوم خوشگل(البته من كنارم كسي نبودااااا. تكيه كلامشونو دارم ميگم) يه دونه از من بخر. بلاخرم خودش يه فال ميندازه تو ماشينو با هر كلكيه يه دويستي ازت ميگره. همين لحظم چراغ سبز ميشه و را ميفتي. كورمال كورمال در حينه حركت با دست خم ميشیو فالو از كف ماشين برش ميداري. بازش ميكني و اول شعرشو ميخوني. بعدم يه نيگا به توضيح پشت كاغذ ميندازي... .

ميدونين! يه چيزو متوجه نميشم. يا واقعا اونايي كه اين كاغذاي فالو چاپ ميكنن همه رو تقريبا با يه نوع متن مشابه مينويسن(چون ميدونن همه‌ي اونايي كه اين فالا رو ميخرن يه جورايي مشكل دارن ديگه!!!! اغلبم عاشقن!) يام اينكه واقعا حافظ ما رو گذاشته سركار. آخه من نميدونم اون ديگه از كجا فهميده كه:

"اي نازنين همانطور كه با اين حركت يا اين واقعه زيبا و پسنديده(؟!) شوكه شده و از خود بيخود گشته‌اي،‌ به همانگونه نيز دوباره خود را بازخواهي يافت و از بركات اين واقعه‌ي ناگهاني زنگار وجودت پاك شده و با آرامش بيشتري به راهت ادامه ميدهي. قدر اين همه موهبت الهي را بدان و شاكر باش. محبت به اشخاصي كه باعث پيشرفت و دل گرميت ميشوند را دريغ مدار. پس از افراد تنگ نظر و جاهل ملول نباش(!) كه اينان از مدد و نظر خداوند غافلند و همه‌‌ي داوريشان از روي ديد ظاهر است نه ديد باطن... .

از رنج و تعب بيهوده برحذر باش و بيش از اين بر خود سخت مگير. حال كه امكانات تو آنچنان نيست با شرايط موجود بساز و به راه خويش ادامه بده. آنگونه طي طريق كن كه هم خدا از تو راضي باشد و هم بندگان خدا. آگاه باش هركس كه طالع بلند دارد و لطف خدا شامل حالش ميشود بايستي كه از تمام بديها دور بوده و براي اعمال نيك در همه حال كوشا باشد." 

 

حالا از چند روز پيش كه اين فالو خوندم همش تو اين فكرم كه آيا اين جوري(نطلبيده) بايد بمن يه پيغامي ميرسيده يا اينكه واقعا اينا سركاريه؟ نميدونم شمام اگه واقعا نظري دارين يا مورد مشابهي داشتين خوشال ميشم بهم بگين. البته يه چيزو مطمئنم و اون اينه كه واقعا همانطوريكه در يه لحظه همه چيز از دست رفته تلقي ميشه، همونطور هم ميتونه در يك چشم بهم زدن همه چيز درست بشه! ولي اينكه آيا اين شامل همه‌ي آدما ميشه يا نه رو توش شك دارم. گرچه در مورد قدرت خداوند هيج شكي ندارم.

بهرحال، چند بيتي هم از خود شعر فالو براتون مينويسم كه ديگه پستم كامل شه:

مرا مي دگرباره از دست برد

بمن بازآورد مي دستبرد

هزار آفرين بر مي سرخ باد

كه از روي ما رنگ زردي ببرد

بنازيم دستي كه انگور چيد

مريزاد پايي كه برهم فشرد

برو زاهدا خرده بر ما مگير

كه كار خدايي، نه كاريست خرد

مكش رنج بيهوده خرسند باش

قناعت كن ار نيست اطلس چو برد

شود مست وحدت زجام الست

هر آنكه چو حافظ مي صاف خورد

 

تا بعد!

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 9 تیر1385 و ساعت 12:12 | 
گفتگو با خدا

 

خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم.

خدا گفت : پس ميخواهي با من گفتگو كني؟

گفتم اگر وقت داشته باشيد.

خدا لبخند زد،

وقت من ابدي است.

چه سوالاتي در ذهن داري كه ميخواهي از من بپرسي؟

چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب ميكند؟

خدا پاسخ داد:

اين كه انها از بودن در دوران كودكي ملول ميشوند!

عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند.

و بعد حسرت دوران كودكي را ميخورند!

اين كه سلامتشان را صرف بدست آوردن پول ميكنند.

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي ميكنند.

اينكه با نگراني نسبت به آينده،

زمان حال فراموششان ميشود.

آنچنان كه ديگر نه در آينده زندگي ميكنند و نه در حال.

اين كه چنان زندگي ميكنند كه گويي نخواهند مرد.

و چنان ميميرند كه گويي هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دستهاي مرا در دست گرفت ومدتي هردو ساكت مانديم.

بعد پرسيدم:

بعنوان خالق انسانها ميخواهيد چه درسهايي از زندگي ياد بگيرند؟

خدا با لبخند پاسخ داد:

ياد بگيرند كه نميتوان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد.

اما ميتوان محبوب ديگران شد.

ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند.

ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيشتري دارد.

بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد.

ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه ميتوانيم زخمي عميق دردل كساني كه دوستشان داريم ايجاد كنيم،

و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

با بخشيدن،

بخشش ياد بگيرند.

ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را عميقا دوست دارند،

اما بلد نيستند احساسشان را ابراز كنند يا نشان دهند.

ياد بگيرند كه ميشود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند،

و آن را متفاوت ببينند.

ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست ديگران آنها را ببخشند،

بلكه خودشان هم بايد خودشان را ببخشند.

و ياد بگيرند كه من اينجا هستم.

 

هميشه... .

 

برگرفته از كتاب گفتگو با خدا نوشته ريتا استريكلند

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 2 تیر1385 و ساعت 13:27 | 
sms

 

 در بين همه sms هايي كه هر روز از دوستان(ببين قيافه نگير منظورم از اون دوستا نيست) و آشناهامون دريافت ميكنيم و احتمالا 90 درصدش جكاي جديد و نكات روزه (بگذريم كه يهو ساعت 6 صبح message ميزنن كه مثلا بانك فلان، شعبه جديدش افتتاح شده. يا اينكه اول برنامه ۹۰ ساعت ده و نيم  شب فردوسي پور ميگه sms بزنين كدوم گل قشنگه، شمام با كلي بدبختي بلاخره موفق ميشي sent كني مثلا گل شماره 2. حالا برنامه تموم شده ساعت دوازده شبه ميخاي بخوابي يهو موبايلت با اون صداي نخراشيدش ميگه sms داري. با ترس و لرز ميري نيگا ميكني ميبيني نوشته: پاسخ شما گل تيم شهيد قندي يزد(!) ميباشد و الخ) برخي هم يحتمل پيامهايي از نوع lovely (اييييييييييييي) يا از نوع non lovely يه! احتمالنم  دوستان عزيزم تا حالا مقدار معتنابهي از اين پيامات(!) را دريافت داشته‌اند.

اين مقدمه رو عرض كردم كه بگم همين ديروز پريروز كه غرق در مشكلات و ناملايمات و بي وفايي‌ها و (بسه ديگه!) اينا بودم يهو ديدم موبايلم داد زد :u have a message! (آخه میدونین! زنگش اینجوریه). منم بازش كردمو واقعا يه لحظه با خوندن اين پيغام رفتم تو فكر. واسه همينم ديدم برا اينكه شمام كمي دچار اين حس بشين بد نيست اونو براتون بنويسم. ضمن تشكر از دوست عزيزم كه اين پيغامو برام فرستاد... .

 

 

When GOD says YES he gives you what you want.

       When he says NO he gives you something better.

                But! When he says WAIT he wishes to gives you the best.

 

 

اينو گفتم كه بگم شايد ما آدما بعضي وقتا ندونيم كه چي برامون بهترينه! پس گاهي لازمه كه صبر كنيم و خيليم عجله نداشته باشيم.

 

دوستدار همتون!

 

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 29 خرداد1385 و ساعت 22:14 | 
کمرویی

سلام به همه!

 

راستش يه چند روزي بود همجين تريپ love ورم داشته بود.ميدونين چيه يه موقع هايي آدم شاده و گاهي هم خودشو ميزنه به الكي خوشي! بنظر من (البته اين نظرو كش رفتم!) آنكس كه مي‌گريد يك غم دارد، و آنكس كه مي‌خندد هزار غم. بهرحال، بعد از همه اين مقدمات بگم كه من اصلا قصد ندارم فضاي وبلاگمو غمگين كنم. ولي بعضي وقتا محبورم كه مكنونات قلبيمو براتون بگم. اينكه ممكنه يه كم حالو هوا عوض بشه! پس پيشاپيش ساري!

خب بريم سر يه قضيه جالب! ميدونين چيه من هميشه از بچگي آدم كم رويي بودم. باور كنيد الانم كه 30 سالمه (فابل توجه دختر خانماي مجرد! يعني اكازيون) هنوزم كه هنوزه همون طور عين بچگيامم (معلومه!). اين داستاني رو هم كه ميخام واستون بگم مربوط به همون كمروييمه.  يه روز يادمه ترم يك دانشگاه بودم كه يكي از دوستام كه تازه باهم آشنا شده بوديم بهم گفت كه مهموني يكي از دوستاشه و منم دعوت كرده. اون بهم گفت كه دوستش گفته هر كي رو كه ميخواي دعوت كن اونم منو در نظر داره. البته تنها نه بلكه با gf ام! منم برا اينكه كم نيارم بهش گفتم اوكي! يعني مام هستيم. حالا خداييشو بخاي در نظر بگيري من gf نداشتم. اما بهمون دليل كمرويي كه خدمتتون عرض كردم روم نشد بهش بگم. خلاصه مهموني 2 هفته بعد بود و من هي داشتم با خودم كلنجار ميرفتم هر طور شده واسه اينكه كم نيارم، بايد يه كاري كنم. يه هفته‌اي كه گذشت همون دوستم يه روز بهم گفت : ميدوني چيه دست gf ام شكسته نميتونه بياد!‌(آره جونه خودت)‌. اونجا بود كه فهميدم بععله.... اون دوست عزيزمم به درد خودم مبتلاست.

خلاصه زياد سرتونو درد نيارم. ما هر كاري كرديم نشد كه يه gf اجاره‌اي برا خودمون پيدا كنيم.(البته اونم واسه خودش قصه جالبي داره كه من ديگه خودسانسوري ميكنم).  بلاخره روز موعود فرا رسيد و ما دو تايي بدون gf رفتيم مهموني! هركدومم يه بهانه‌اي برا صابخونه آورديم كه gf آمون نتونستن بيان! طفلك صابخونم باورش شد و دلش برامون سوخت. خلاصه بازم چون من (البته دوستمم شبيه خودم بود) آدم كمرویي بودم رفتم يه گوشه عينه بچه آدم نشستم. يه 2 ساعتي كه از مهموني گذشته بود يه خانوم خيلي متشخص! اوومد كنار ما نشست. حالا من هي عرق ميريختمو آب دهمنو قورت ميدادم پايين. يهو ايشون بمن فرمودن ببخشيد اسم شما چيه؟ اقا منم همينجوركه عرق كرده بودم مونده بودم چي بگم. يهو چشم خورد به يه دسته گلي كه روش يه كارت بودو رويه كارت اسم چند نفر بودن كه گلو به صابخونه تقديم كرده بودن. خوب كه نيگا كردم ديدم يكي از اسما اسمه منه. منم برا اينكه يه كم رومانتيك جواب سوال خانومو بدم گفتم : خودتون حدس بزنين من يكي از اسماي روی اين كارتم. آقا يه دفه نميدونم خانوومه چي فكر كرد كه يكم كارتو ورانداز كرد و گفت : بهتون ميخوره اسمتون همايون باشه (يكي از اسمايي كه رو كارت بودو خداييش از همه هم باكلاس تر بود)‌. منم برا اينكه كم نيارم (كمروييه ديگه!) بهش گفتم بعله بعله درست حدس زدين. بعد خانومه از من پرسيد من شما رو تو خيابون نفت نديدم؟ شما خونتون اونجاست؟(همينجا يه نكترو بگم كه من اصلا اهل پز دادن نيستم. ولي نميدونم چي شده بود كه اون لحظه نميخاستم دل خانومه بشكنه فك كنم اينم از كمروييمه!). خلاصه گفتم بعله ما تو نفت ميشينيم. ديگه زياد يادم نيست چه حرفايي رد و بدل شد تا آخر مهموني.

بلاخره مهموني به خير و خوشي تموم شد و ما ديگه داشتيم حاضر ميشديم كه برگرديم. مشغول خدافظي بوديم كه ديدم صابخونه به دوستم گفت :‌ ببين فلاني شما كه سمت خيابون نفت ميرين ميشه اين بچه ها رو هم سر راه برسونين. آقا دوستم يه نيگاي معني داري بمن كرد و منم سريع بجاي دوستم جواب دادم باشه عيب نداره. تو اين فكر بودم كه صابخونه از كجا فهميده كه ما خونمون تو نفته كه يهو ديدم به! اونايي كه قراره ما برسونيم همون خانومه متشخصه كه ما كلي جلوش كلاس گذاشتيم. اولش خوشال شدم. اما چشتون روز بد نبينه كه ديدم خانوم يه bf داره 100 برابر بهتر از ما! آقا تو دلم خودمو فحش ميدادم كه اين چه غلطي بود كه ما كرديم. ولي خب ديگه نميشد از زيرش در رفت. با دلخوري رفتيم سمت ماشين (راستي يادم رفت كه بگم من ماشين باباارو كار گرفته بودم! و دوستم با من اومده بود)‌ و اون دو نفرو رسونديم. خلاصه اوون شب كلي رامون دور شد و منم فهميدم بابا خانوم عجب ركبي بما زده. اين شد كه بخودم قول دادم ديگه هيچوقت كمرويي نكنم. البته الان كه حدود 11 سال از اوون ماجرا ميگذره هنوز نتونستم به قولم عمل كنم!

 

فعلا!    

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 26 خرداد1385 و ساعت 12:26 | 
حقیقت عشق

                     عاشق كسي باش

 

 

 

                     كه بخاطر خودت دلبسته تو باشد،

 

 

     

                                              نه بخاطر خودش!

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 23 خرداد1385 و ساعت 20:54 | 
مرثيه عشق

هوالحق

 

 

غروب غمگين نگاه تو را ديدم...

آنكاه كه تهي از عشق شده بود.

و در طلوع بهاري سبز،

خبر از خزاني زودهنگام داشت.

با خود انديشيدم، اين نگاه را چه ميشود؟

كه زماني نويد زندگي بمن مي‌داد.

... در آغاز نشناختمش.

ولي ژرفتر كه انديشيدم،

تلخي نگاهت برايم آشناتر شد.

و پي بردم ديرزمانيست كه از شيريني نگاه تو محروم بوده ام.

نميدانم...

چه كسي تاوان عشق را ميپردازد؟

عاشق يا معشوق؟

اما چه كنم كه هر چه غور كردم،خود را معشوق نيافتم.

پس به خود نهيب زدم :

بي شك اين عاشق بيچاره است كه بايد تاوان عشق را بپردازد.

اما به چه بهايي؟

سؤالي بود كه ديگرباره از خود پرسيدم.

گويي ندايي از درون نهيب ميزد.

هر چه كه معشوق گويد.

پس باز هم به مدعاي عشق،

به غوغاي درون گوش سپردم.

... اينك من ماندم و تنها.

نه عشق بر جای مانده و نه معشوق.

ونوای اين ترنم طنين انداز است که :

خيام تو گفتي كه بسي خواهي خفت.

بي مونس و بي حريف و بي همدم و جفت.

گفتي كه به كس مگو تو اين راز نهفت.

هر لاله كه پژمرد نخواهد بشكفت.

پس آنگاه كه پي بردم به زوال عشق...

ديگر عاشقي نيز بر جاي نمانده بود.

گويي كه همه خواب بود و رويا.

... و من بر خاكستر آن عشق نظاره گر بودم.

و خود به چشم خويش ديدم،

عاشق ديروز را

كه امروز

ديگر حتي نشاني از عشق قديم در وجودش نمينمود.

پس ايمان آوردم

به بهاي عشق،

كه همان مرگ عاشق است.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 22 خرداد1385 و ساعت 21:28 | 
تست هوش

سلام به دوستان ناديده‌ام!

 

بچه‌ها خيلي كم نظر ميدينا. خداييش ما كه نفهميديم اين وبلاگو چطور ميشه تبليغ كرد.بهرحال ديروز صب كه از خواب پا شدم ديدم يه كم دلم درد ميكنه (يه وقت فكر بد نكنينا!). خلاصه با همون دل درد رفتم سر كارو روم به ديوار تا عصرش همچين مزاجم ناسازگار بود. فكر كنم لا مصب اين ميوه‌هاي بهاري بهم نمي‌سازه. آخه ميدونين چيزاي سرد كلا بهم نمياد. منم گرم(!)‌. ديگه هر چي بود بلاخره تا عصري يه جوري با دارو و w.c سرو تشو هم آوردم. بعداظهرش دستور بود دير برم خونه (جون من نگين چرا كه برا توضيحش بايد يه وبلاگه ديگه را بندازم). همينجوري داشتم از الكي وقت تلف كردنو دل درد به خودم غر ميزدم كه نميدونم چه طور شد يهو ياد IQ افتادم. آخه ميدونين از بچگي فك ميكردم IQ وم خيلي بالاست (بگي منو!). واسه همينم هرچي تست IQ ميديدم ميزدم. خداييشم هميشه نمرم بالا بود. بلاخره شب كه رسيدم خونه رفتم تو سايتا و دنبال يه تست هوشي چيزي ميگشتم كه بزنم. همچي نميدونم چي شده بود كه ياد IQ م افتاده بودم. آخه هر وقت اين طوري ميشم (ميگين چه طوري؟ همين طوري ديگه!)‌ هوس ميكنم يه كم مخمو كار بندازم. ميدونين!‌ قبلنا خونده بودم كه آدما در بعضي مناطق! فكرشون وا ميشه. خب منم چون از صب به اوون منطقه خیلی سر زده بودم، همچي فكرم آزاد آزاد شده بود برا هوش آزمايي!

خلاصه چه دردسرتون بدم از اوونجا كه يه ضرب المثل انگليسي ميگه : jooyandeh is yabandeh منم  بلاخره يه تست هوش پيدا كردمو زدمش! البته يه وقت فكر نكين با چاقو زدمشا. با مداد زدم.

خب حالا برا اينكه بعد از اينهمه عرايض يه كم هوشتونو امتحان كنين (البته لازم نيست شما خيلي مث من فكرتونو آزاد كنين)‌ بفرمايين تو...! آره ديگه نيم ساعت وقت دارين. آخرشم ميتوونين نتيجرو با يه كليك ببينين. البته اينم بگم (باور كن كه راست ميگم)‌ كه خودم نتيجم شد 122. حالا 122 يعني چه؟ بزن خودت ميفهمي. اگه دوس داشتين نتيجتونو برام سنت كنين.

 

تا بعد!

 

 

http://tebyan.net/Ejtemaii/83/04/html/IndexIQ.htm

 

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 21 خرداد1385 و ساعت 22:14 | 
HAPPY BIRTHDAY

سلام به همگی!

همون اولش بگم که امروز ۱۹ خرداد تولودمه! (بابا یکی نوشابه برام باز کنه). من این وبلاگ معظمو امروز راه انداختم.(البته یواشکی بگم که خواهرم برام راش انداخت. یعنی کادوی تولدو این حرفا!)

خلاصه منم از امروز به جمع وبلاگ نویسا اضافه شدم. البته اینو هم بگم که تا دیروز حتی نمیدونستم که وبلاگو با چه "گ" مینویسن!؟ ولی خب از اونجا که ما آدما خیلی منورالفکریم و سریع up to date میشیم منم ورژنمو بردم بالا. خب آخه از امروز يه سال بزرگتر شدم ديگه. پس اشكال نداره ورژنم بالاتر بره!

از امروز سعي ميكنم مطالب جديد و جالبي رو كه به ذهنم ميرسه براتون بنويسم. البته چون بنده ذاتا نويصندم! بنابراين مطالبو به سبك خودم براتون up load  ميكنم. يه چيز ديگم بگم كه من چند وقته كه مخم يه كم قاطي كرده بود كه الان دوباره بر گشته سر جاش! (اگه خواستين خصوصي بهتون قضيه مخو ميگم). ضمنا يه وقت اوون مصرع عنوان وبلاگو "دي" (يكي از ماههاي سال)‌ نخونين. آخه مجيد جان! اوون "دي" (يعني ديروزه).

فعلا همين. اگه نظر ندادين (منم حساس!) ديگه هيچي براتون نوينويسم‌ (خدا! داغ به دل يخ ميذاره)‌ ولي اگه پيغامي پسغامي (...)‌ واسم بذارين منم چون تريپم از اوون با حالاست (‌جون من عكسو ببين)‌ جو گير ميشمو روزي 2 بار واستون مينويسم. البته ميدوونين كه كارمندا بايد شب زود بخوابن تا يه وقت صبح رييسشون دعواشون نكنه.

باي!

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 19 خرداد1385 و ساعت 12:11 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar